به نام خدا
GTA Vice City رو دان کردم و کمی بازی کردم. نوستالژی خوبی بود. جای افسوسه که چقدر واسم بیمزه شده. کمتر از 10 صفحه مونده به اتمام کتاب اورولوژی و من امشب تا تمومش نکنم نمیخوابم. کمی احساس تنهایی میکنم. میدونم بخاطر گیمه. گیم مخمو پوک میکنه و منو برمیگردونه به نسخه آشغال قدیمیم. خیلی خداروشکر میکنم که به هیچ گیمی علاقه ندارم. علاقه که دارم ولی وابستگی ندارم(: شاید یبار دیگه رفتم سراغ Minecraft. دوس دارم اونم برای آخرین بار تجربه کنم. آخرین بار حداقل برای چند ماه آتی اگر خدا بخواد.
دو هفته دیگه تولدمه. هدیه؟ دلم میخواد بارون بیاد. پسرخالمم بیاد تهرون. بریم این شهر غریبه رو زیر پا بکوبیم. تولدا همیشه واسم خاص بوده. فقط واسه من. راستش قدیم خیلی دلم میخواس واسم جشن بگیرن. تمام لطفش این بود که کسی تولدمو یادش باشه. جز کرونا که تولدو خونه بودم دیگه نتونستم تولدامو خونه باشم. بهم میگن آدم پایهای نیستم. سال پیش روز تولدم از چندین نفر خواستم بریم بیرون. حتی استوری گذاشتم. کسی لبیک نگفت. شما باشی پایه میشی با این ملت؟ حالا پایه چی؟ سفر. اونم وسط کورس جراحی که چقدر واسم مهمه. من امام حسینو دوس دارم. خیلی زیاد. خودش میدونه. ولی وظیفه من امروز درس خوندنه. نه سفر. حتی سفر کربلا. کربلا باشه واسه بعد انجام وظیفه. این شد که ما از مقام پایه بودن تنزل درجه پیدا کردم. اخیرا بیشتر بیرون میرم. همشم تنهام. نتونستم کسیو پیدا کنم که بیشتر از تنهایی بهم حال بده. حتی بچه های گل مسجد. میدونی یسری چیزا هس که واسه آدم مهمه. که هیچجا تعریف نشده. هرکیم باشه هر جمع همدلیم که باشه ولی بازم یسری چیزا تنهاییش باحال تره.
برم اورولوژیو تموم کنم و واسه فردا فقط نمونه سوال کار کنم و مرور کنم. شب بخیر