شرح حال

روزنامه اتفاقیه احوالات یک انترن علم طب

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • ایمیل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

یلدا

توسط ExP | پنجشنبه سی ام آذر ۱۴۰۲ | 22:48

به نام خدا

یلداتون مبارک

همین

شرمندگی

توسط ExP | سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ | 23:26

به نام خدا

گاهی واقعا شرمنده میشم وقتی به این فک میکنم خدا چقدر دوسم داره و حواسش بهم هست و من... وا میدم! اصن حواسم به خودم و عشق و حال و خوشگذروندن خودمه. عشق خدا رو برای حل مشکلاتم میخوام و وقتی حل میشه خدا رو یادم میره...

از خدا برای خودم و هرکی مث منه معرفت و ادب درخواست میکنم در پیشگاه خدا...

یک اکتشاف کهنه

توسط ExP | یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ | 21:4

به نام خدا

اونچه مینویسم، یحتمل برای بقیه ثابت شدس

ولی من بعد 24 سال کشفش کردم.

امشب واقعا از درس و جنگیدن با خود و هر کوفت و درد دیگه خسته شدم و دلمم یکم گرفته بود. پا شدم ساعتای6ورب زدم بیرون. با اسنپ رفتم پارک ملت و یسر دوییدم. حالم بهتر شد خیلی. بعدم دوباره اسنپ گرفتم رفتم بوستان ساسان تو سمت جردن و ولنجک اینا. اونجام یسر ورزش کردم و حالا دارم برمیگردم میبینم چقدر حبس بودن تو خونه واسه درس سمه و چقدر یسر بیرون رفتن و یکی دو ساعت ورزش لازمه و حال آدمو جا میاره!

میدونستم چیز خوبیه ولی نمیدونستم انقد واجب آدمه!!

خلاصه که حداقل هفته‌ای ببارو باید بیرون رفت. البته من گزینه‌ی هرشب نیم ساعت پیاده روی رو قبلا هم بودم الانم هستمش ولی بازم فک نکنم به امتحان کردن جاهای جدید واسه ورزش برسه!

الحمدلله

سیر و سلوک و ارتباط با حب الهی. قسمت آخر

توسط ExP | یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ | 18:39

به نام خدا

مختصری از ایده هام راجع به طریق معرفت نوشتم.

حس میکنم این روزا تمرکز ندارم انرژیمو واسه نوشتن قسمتهای بعدیش جم کنم. بعلاوه سوادشم ندارم. به همونام ک نوشتم عمل نکردم(:

لذا یه چیزی که مطمئنمو مینویسم و باقی برای یه وقت بهتر

در راه خدا، هروقت انسان تونست اونجا که خواسته هاش در تضاد با اونچه خدا میخاد قرار میگیره یا حتی در تضاد با بهترین چیزی که میتونه برای خدا انجام بده قرار میگیره، بین خودش و خدا خدا رو انتخاب کنه، راه تقرب باز میشه

التماس دعا

پنیک

توسط ExP | جمعه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۲ | 22:54

به نام خدا

اولین بار، نیمه شب دو یا سه مهر امسال تو صندوق اتوبوس(!) در راه تهران پنیک کردم. نیم ساعتی رو پنیک بودم چون نمیتونستم از اونجا خارج بشم. تجربه دیوانه کننده‌ایه.

بعد از اون گاهی گذرا حس پنیک بهم دست میده.

درست مثل امشب. امشب رو پنیکم. حس بسیار بدیه و تا تجربش نکنی کسایی که پنیک میکنن رو مسخره میکنی یا حس میکنی ادمای ضعیفین

این بیماریه. هرچی که حس بیماری فیزیولوژیکه. خیلی هم حال به هم زنه. شما میری زیر پتو، حس خفگی و مرگ بهت دست میده سریع میای بیرون.

من واسه اینکه واسه این چیزا برم دکتر زیادی به خودم بیتوجهم. فرصت نمیکنم... حوصله پیگیریم ندارم.

سیر و سلوک و ارتباط با حب الهی. قسمت دوم

توسط ExP | جمعه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۲ | 21:14

به نام خداخلاصه قسمت اول این شد که آقا جان! خداوند راه های ارتباط داره. از راه های ارتباطی برتر خدا رو بپرستیم نه راهی که به نظر خودمون درسته. بعدم اشاره‌ای کردیم به اینکه آقا میخوای به معشوق تقرب پیدا کنی باید به ساز معشوق برقصی!

ادامه مطلب

سیر و سلوک و ارتباط با حب الهی. قسمت اول

توسط ExP | چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ | 21:33

به نام خدا

مطالبی که مینویسم، برداشت های بنده هست از مطالبی که تا به حال در مورد تقرب به خدا مطالعه کردم و شنیدم و دیدم. خواهشمندم اگر ایراد و انتقادی داشتید حتما بفرمایید اصلاح بشه.

پ.ن: اینا رو سه دور باید خودم بخونم بلکه درس بگیرم یکم!

ادامه مطلب

توسط ExP | چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ | 8:52

تماشای مردم از پنجره اتوبوس، که میرن به کاراشون برسن واسم لذت بخشه

عروج و هبوط

توسط ExP | چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ | 7:32

به نام خدا

پس از هر زمین خوردنی برخاستنیست.

زمین خوردن هنگامی اتفاق میفته که آدم، این toddler دست و پا چلفتی متکبر، فک میکنه میتونه خودش بدون کمک راه بره.

و برخاستن هنگامیست که آدم دوباره دست خدا رو میگیره و پا میشه.

24 سالگی عدد ترسناکیه. واسه من یکی حداقل. همیشه از 25 سالگی میترسیدم و این آخرین سال عمرم تا 25 سالگیه. شایدم آخرین سال زندگیمD: کسی چه میدونه جز خدای بزرگ

میترسم. حس غربت دارم. حس تنهایی و ناپایداری و دلتنگی و فشار انتظارات خودم و بقیه رو سینم سنگینی میکنه. حس کمالگرایی رو به پشت میکشم و این روزا با وجود زحمت زیاد( بجز دیروز که کاملا وا دادم...) نمیتونم از خودم راضی باشم.

بعد وقفه‌ای، باز به خدا توکل میکنم. اون هنگام که بجز خدا کسی محرم و مرهم قلب شکسته‌ی تو نیست، و اون زمان که تا شعاع 900 کیلومتری هیچکسو نداری که بیشتر از روزمرگیهات باهاش حرف بزنی، تنها خداست که پناه و دلخوشی و دلگرمی روزهای خاکستری هزار و چهارصد و دوت میشه.

و کفی بالله وکیلا

و کفی بالله وکیلا

و کفی بالله وکیلا.

اون روی خوابگاه

توسط ExP | دوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲ | 23:47

به نام خدا

از خوابگاه گفتم چند پست قبل.

از اینکه یه اتاق خوب چقد نعمته

الان نیاز دیدم از اون روی خوابگاه هم بنویسم

ده و نیم رفتم بستر و به سختی تونستم بخوابم چون خواب دیشبم زیاد بود. اما با صدای بقیه از خواب پریدم. هرچی اینور اونور میشم خوابم نمیبره😮‍💨

حفظ دیسیپلین تو خوابگاه واااااقعا دشواره‌...

اراده آهنین میخواد و گوش سنگین و چشم کم سو! که نور و صدا اذیتت نکنه!

پوف...

الحمد لله رب العالمین

توسط ExP | یکشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۲ | 23:6

به نام خدا

همیشه که نباید به این خاطر شکر بگی که روزیت زیادتر بشه!

گاهی خیلی دلی، فقط باید تشکر کرد. واسه همه نعمت ها. بدون هیچ چشم‌داشتی به نعمت بیشتر. اینا ارزشمندتره

خوابگاه

توسط ExP | یکشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۲ | 7:23

به نام خدا

از خوابگاه بگم؟

سال ۹۸ اومدم این خوابگاه( یه سال قبلشو تو یه خوابگاه دیگه بودیم)

رفتم یه اتاقی که همه سه سال ازم بزرگتر بودن و من ترمکشون بودم😅

امروز تنها بازمونده اون اتاق منم. 7 نفر هستیم داخل سوییت درمجموع. دو نفر یه اتاق و پنج نفر یه اتاق دیگه.

راستش تقریبا همشونو گزینش کردم واسه اومدن به اتاق و یه جورایی غربال شدن😅( صددرصد لطف خدای بزرگ بوده وگرنه من زندگی خودمو جم کنم هنر کردم🤧) همه اهل دل و خاکی و اهل نماز و هیئتن. تقریبا همه بجز من ورزشکارن و هرگز تو عمرشون سیگار و الکل دس نگرفتن!

الحمدلله

و همه دیوونه😂 مثلا شده یهو یکی بی‌هوا میگه اون میاد بیرون با خوشحالی بعد یهو همه هرجا که هستن میگن باااب اسسسفنجیییی

پر میشه ز آب این تپلی

باااب اسفنننجییی و تا آخر😂😂😂

معمولا هم یه پایه مسخره بازیاشون منم😅

کلا خوابگاه اگه محیط خوبی باشه باعث میشه آدم بتونه محیطای آشغال دانشگاهو تحمل کنه.

یه همخوابگاهیم داشتم که ازش مینالیدم اونم خدایی خیلی رفتارش خوب شده و این روزا راضیم ازش🤧 امیدوارم باد نگیرتش باز بزنه در دیوونگی

خلاصه که بله خوابگاهم ماجراهای خودشو داره

دلتنگ

توسط ExP | شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۲ | 20:57

به نام خدا

حدود 11 هفتس خونه نرفتم.

امروز داداش کوچیکم داشت گیفایی که بنظرش جالب بودن واسم میفرستاد! میخندیدم و متوجه شدم چقد دلم واسش تنگ شده

چند هفتس خونواده میخوان بیان نمیشه کار پیش میاد.

فک نمیکنم واسه شب یلدا بتونم برگردم. گرچه قول دادم اگه بتونم پیش خونواده باشم. این اولین سالیه که باباجان( پدربزرگ مادری) بین ما نیست. و اولین سال ازدواج بهترین رفیقمه. پزشکی به آدم یاد میده چطور فداکاریو یاد بگیره.

امروزز خوب پیش رفت. یک دوز لیزدگزامفتامین کل ذهنمو جم کرد و انسجام داد و کمبود دوپامین و تمرکزمو تا حد خیلی خوبی جبران کرد.

امیدوارم.

بر خلاف میلم

توسط ExP | شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۲ | 10:0

به نام خدا

بر خلاف میلم، Vyas رو از سر گرفتم. برای ادامه مسیرم کمکم میکنه و احتمالا هروقت بتونم کمی خودمو جم کنم دوباره D/Cاش میکنم

اینبار با علم بر اینکه اینم یه داروئه مث بقیه داروها و قرار نیست منجی حقیقی من باشه😅

چی بگم والا. از دارو خوشم نمیاد. از عوارضش از هیچیش. ولی وقتی همه راها رو میری و با دماغ میری تو دیوار باید توکل کنی و یه قدم بیای عقب.

بعد خودتا جم کنی باز بری جلو

من نمیشینم

توسط ExP | جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ | 20:35

به نام خدا

نمیدونم چی باید بنویسم. میخوام بنویسما اما نمیدونم چی بگم و از کجا بگم.

دیشب خالی کردم و درس نخوندم تا امشب.

متوجه شدم آدم باید استراحت داشته باشه و نمیشه کل مسیر رو تخته گاز رفت.

متوجه شدم برنامم سنگینتر از توانمه و باید حجمشو کم کنم. باید زحمتمو بهینه کنم و واسه بازتوانیمم فکری بکنم.

تصمیم دارم ان شاالله هفته بعد یه سر برم قم حرم خانوم حضرت معصومه و مسجد جمکران اگر عمری باشه.

درس خوندن مثل مسابقه دو ماراتن میمونه. باید آهسته پیوسته رفت. باید انرژی ذخیره کرد و باید فکر همه چیو کرد.

هفته خوبی داشته باشید

درست در همین لحظه،

توسط ExP | پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۲ | 8:50

به نام خدا

گاهی درس خوندن واسم سخت میشه. نشستن پای کتاب دشوار میشه واسم. خصوصا تو پنشم جمعه ها. نمیدونم چرا. برنامم سنگینه م نیازه تا شب رو کتاب باشم. همه جوانبو رعایت میکنم. از توکسیسیتی دوپامین دوری میجویم. رو تهذیب نفسم کار میکنم. رو همه چی حواسم هست. لکن باز یه وقتایی موندن رو کتاب واسم دشوار میشه. هی میخوام از پای کتاب پا شم. برم مثلا انیمه ببینم. گیم بزنم. برم دنبال دوپامین خالص( نه فقط تفریح. تفریح دوپامینی!)

باید رو این نقطه ضعف غلبه کنم و علتش رو پیدا کنم. به امید خدا و با توسل به امام زمان، وقتی علتشو کشف کنم خیلی کارم راحت تر و قدمام استوارتر میشه. میدونم خیلیا این مشکلو دارن. امیدوارم با کشف دقیق علت و درمان به اونا هم کمک کنم.

پووووووووووووووووووووووووووووووووففففففففففففففففففففففففف

استراتژی

توسط ExP | چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۲ | 21:39

به نام خدا

چند وقتیه تایم خواب و بیداریم و البته تایم مطالعم و اینا بهتر شده.

الحمدلله

الحمدلله

الحمدلله

گاهی واسه اینکه بتونم زودتر پاشم شرایط خوابو واسه خودم سخت میکنم. مثلا دیشب تو بالکن خوابیدم و جز پتو تقریبا چیزی با خودم نبردم. یکی دوبار وسطش از سرما بیدار شدم ولی باز خوابیدم و با این وجود تایم قابل قبولی از خواب پا شدم واسه ادامه مطالعه.

تقریبا گازوئیلی پیش میرم. هرچی میخونم بازم از برنامه عقبم ولی خدا رو شکر نه اونقدی که ناامید بشم. موانع سر راهم بوده و هست ولی با توکل به خدا دارم کم کم یاد میگیرم چطور حلشون کنم

به دعای خیر شما نیازمندم. ممنون

تلنگر

توسط ExP | سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ | 21:11

در میان همه ی پیش بینی ها، در نهایت آنچه او بخواهد اتفاق می افتد.

تبصره به

توسط ExP | سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ | 16:7

به نام خدا

عزیزی منو ترغیب کردن که GiveUp نکنم.

GiveUp کردن واسه من همیشه سخت و همیشه هم پر هزینه بوده. انگیزه درس خوندنمو میگیره و واسه بدست آوردن اون انگیزه کلی ضرر میکنم و هزینه دوباره میدم با دادن زمان و انرژی

تو سر اعتماد به نفسم میخوره و تا خودمو به دست بیارم دوباره، طول میکشه و وقت میبره

و خیلی چیزای دیگه

اما وقتی نگاه میکنم و میبینم تمام المپیادی ها یچیزی بارشون بوده وااااقعا که تونستن به جایی برسن، و میبینم من تازه 6 ماه با المپیاد( لعنت. حالا که نگاه میکنم میبینم 4 ماه! البته من یه ماه اخیر رو داشتم میخوندم پس تقریبا از دست ندادم) فاصله دارم و دارم خودمو جم میکنم و زنان یادم شده و اطفال شدیدا ضعیفم و داخلی دارم میخونم هنوز2 از 6 هم نیستم و اکثرش. یا یادم شده یا اصلا نخوندم و جراحی رو الان دارم میگذرونم، و با صبح 4 پا شدن و شب 10 خوابیدن حتی برناممو نمیتونم جم کنم، و همه کساییم که میتونم ازشون مشاوره بگیرم( مشاورای قدری دور و برم دارم انصافا. نمونش استادمون که نویسنده کتابای المپیاده) بهم میگن هیچ شانسی ندارم، سبک سنگین میکنم میبینم واسه همون پره بخونم سنگین ترم!

گمون کنم این از کمالگراییمه ولی واقعا دلم نمیاد کل این مدتو جون بکنم و تلاش کنم ولی تهش از مرحله غربالگریم نتونم برم بالا...!

گرچه، مجبورم همین تلاشو واسه پره هم داشته باشم...

GiVe Up

توسط ExP | سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ | 15:21

به نام خدا

تصمیممو واسه المپیاد گرفتم. بیخیالش میشم و تمرکز و انرژیمو واسه پره میذارم. پره مو قوی میکنم اگر خدا بخواد بعد کنارش دروس ماژورمو تقویت میکنم و دید بالینیمو وسعت میدم. امیدم اینه که واسه 1404 بتونم المپیاد شرکت کنم. نمیدونم اینکار درسته یا نه ولی منطق میگه اینکار بهتر جواب میده

من آدم منطقیی هستم. شاید از دست کشیدن بدم بیاد ولی میدونم یجاهایی باید فدا کرد یسری چیزارو.

با این وجود نباید از تلاش خودت بکاهی. باید همچنان هرچی داری واسه مسیرت بذاری و این میشه که فدا کردن یچی واسه چیزای بزرگتر معنی پیدا میکنه. وگرنه نتیجه میشه تسلیم شدن و سرخورده شدن.

المپیاد من به زودی ملاقاتت میکنم؛ ولی قبل از تو باید حسابمو با پره صاف کنم...

حال و هوای کثیف

توسط ExP | سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ | 6:12

به نام خدا

هوای تهران اینقدر آلودس که از مهد کودک بگیر تا استاجرا امروز و فردا تعطیل شدن

گرچه اساتید معزز فرمودن نه شما باید بیاید^_^

شیطونه میگه نرم

یه حال کثافتیم. المپیاد بعد عیده و من هرچی تحقیق میکنم میبینم این المپیاد بیس میخواد پایه قوی میخواد و تایم مطالعه بیشتر، که من ندارم.

اگرچه اینطور وقتا من همیشه گفتم اگر خدا بخواد میشه. یجور باید آدم زحمت بکشه که هرچی قاعده و قانونه رو زیر پاش له کنه. تا خدا هست هیچی غیر ممکن نیست

پاسخ به شما

توسط ExP | دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲ | 9:24

به نام خدا

سلام عزیزان. عرضی نیست فقط خواستم بگم کامنت هاتونو میخونم و خیلی از توصیه هاتون متشکرم

لکن اکثرا مجال پاسخ نیست

سر فرصت انشالا پاسخ میدم🌻

سوسوی نور

توسط ExP | دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲ | 5:1

به نام خدا

تابستون، من یه هفته شروع کردم داروهایی که قبلا واسم تجویز شده بود و قطعشون کرده بودم. داروی تمرکز. یه هفته بعد عارضه بدی داد و قطشون کردم. بماند که چه داستانی داشتم اون هفته که عارضش رو تحمل میکردم...

حالا اثرش مونده و گاهی میاد سراغم. مث امروز صبح که بر خلاف سحرخیزی و شرایط خوب مطالعه، با حال بد بیدار شدم و استرس و اونم بدون علت خاصی.

فک کنم این یادگاری رو باید همراه خودم بکشم.

روانپزشک برم؟ به عنوان یه دانشجوی پزشکی جالب نیست که بگم حالم از روانپزشکی و مراجعه به روانپزشک و خود روانپزشک و تجویزهای روانپزشک به هم میخوره نه؟

چی بگم. افوض امری الی الله والله بصیر بالعباد!

شهادت طلبانه

توسط ExP | شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ | 18:35

به نام خدا سلام

اولا نظرات رو سر فرصت بررسی خواهم کرد ان‌شالله

دوما نابود شدم. دیشب بخاطر حضور جوانان غیور در اتاق،2 خوابیدیم. صبح 6ونیم پا شدیم و دیگه هم نخوابیدیم تا الان ک در خدمتتونیم. احتمالا برای بار دوم به دامنِ قهوه باید چنگ بیازیم. خودمان را به مرز شهادت رسانده و برنامه رو تمام کنیم. حجم درسها اسکندر بود و من داریوش سومِ بی دفاع.

دو صفر:دو صفر

توسط ExP | جمعه دهم آذر ۱۴۰۲ | 0:5

به نام خدا

فردا باید حداقل یه رب به 6 پاشم

امیدوارم خواب نمونم

خدایا کی میشه من تایم خواب ساعت دهم فیکس بشه

دیشب اتاق خلوت بود 9 خوابیدم چقدر خوب بود!

داستان داریم با این خوابگاه!!

پ.ن: 00:00، ساعت عاشقی و این حرفا(:

ما که ندیدیم😁 البته از نوع جاهلیشو من تجربه کردم ولی مال همون دوران جاهلیمه. شکر خدا که از اون روزای بیمزه بیرون اومدم... شکر

یا صاحب الزمان

توسط ExP | پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ | 19:47

به نام خدا

ممکنه برسه که ما روزی کارمون خالص بشه واسه امام زمان؟

ینی واقعا قدمی از قدم بر نداریم مگر اینکه تهش به قصد یاری امام زمان باشه و تعجیل در فرج‌شون

من به این فکر میکنم. بنظرم چالش هایی که تو درس خوندن دارم، موانعی که پیش میاد، هر چالشی که ایجاد میشه فرصتیه واسه تربیت و تهذیب نفس، که یاد بگیره پاشو تو راهی بذاره که امام زمانش راضی تره.

نمیدونم چرا شیعه به اضطرار نمیفته واسه ظهور امام زمانش. بابا همه مشکلاتت حله! همه ظلم دنیا حله! همه‌چی تموم میشه! ما شیعه ها میشیم وارثای زمین و دنیا رو از ظلم خالی میکنیم!

چرا واقعا شب و روز دعا نمیکنیم آقا بیاد؟ خلی چیزی هستیم گمونم...

شپلق.

توسط ExP | پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ | 12:55

به نام خدا

لپتاپم شیکست💔

😂😂

برنامه به فنا رفت(:

بردم تعمیر کنم گفت تا غروب درست بشو نیست

کنسله):

باید برنامه رو عوض کنم و همونطور که گفتم تغییر برنامه وسط روز واقعا سخته

امیدوارم بتونم پیش ببرم...

از روزی که گذشت

توسط ExP | چهارشنبه هشتم آذر ۱۴۰۲ | 20:9

به نام خدا

روزی گذشت، بس نیکو. الحمدلله.

صبح اومدیم کتابخونه و درس خوندیم تا شب. در حال برگشتنم به خوابگاه. اونچه فردا رو از امروز متمایز میکنه اینه که بتونیم با خواست خدا فردا رو هم مثل امروز بخونیم. معمولا روز اولی که خوب میخونم روز دوم‌ها افت میکنم. باید سفت و سخت بخونم و چند روز گذشته که خوب نخوندم رو جبران کنم. فردا ترسناک ترین برنامه‌ی چند وقت اخیر رو دارم؛ 4:45 ساعت فیلم+ جزوه نویسیش. خود 4:45 ساعتو نمیشه دید به راحتی چه برسه به اینکه جزوشم بنویسی! اما خدا با ماست و ان‌شالله ما رو به راهی که در اون هدایت و رستگاریست رهنمون خواهد بود. الهی به امید تو

پ.ن: دیشب که خواستم 11بخوابم رو 1 خوابیدم😵‍💫 یهو اتاق شلوغ شد و منم نه مودبانه بود بخوابم، نه ممکن😂 باری باز هم خوابم دیر شد(`:

ان‌شالله دیگه امشبو زود میخوابیم. دلم میخواد امشبو یه پیاده روی ورزشی هم داشته باشم که روزم کامل بشه🥴

درست همین لحظه

توسط ExP | سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲ | 22:51

به نام خدا

همین الآن، که در خدمت شما هستم، مشغول گوش دادن به برنامه‌ ضبط شده رادیویی هستم به نام قله های تلاوت. که داره فرازهای زیبای تلاوتهای استاد منشاوی رو معرفی میکنه

سرچ کنید میاره

چقدر خوبه. بینظیر و دلنشینه

امروز روز خوبی شروع نشد. اما الحمدلله داره خوب تموم میشه. یسر رفتیم بیرونو گشتیم

پشیمون شدم یکم. کاش میرفتم یجا دیگه. اینجا یکم تکراری بود. گرچه بازم چسبید. خصوصا پیاده روی پارک‌وی تا تجریش تو هوای خنک که بوی بارون میده. جدا جاتون خالی.

امیدوارم قبل11 بخوابم(:

شب خوش

«باران»

توسط ExP | سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲ | 11:28

به نام خدا

امشب شب تولدمه. تصمیمی که دارم اینه که برم یکم بگردم و خودمو یکم تحویل بگیرم.😵‍💫

اگرچه این Primeام نیست ( منظورم اینه که ایده آلم نیست که ازین حرکتا بزنم) ولی واسه یه شب قابل قبوله😁

و فردا میخوام به خودم یه هدیه خاص بدم اگر خدا بخواد.

امروز یه روز بارونیه. و خوب من واقعا بارونو دوس دارم. ترکیب قدم زدن، بارون، هوای خنک، شب تولد و بیخیال بودن یه ترکیب ایده‌آله. ایده آل! واسه همینه من به ندرت با کسی تقسیمش میکنم😅

پسرخالم قرار شد بیاد که بعد کنسل شد و حالا من تنها میرم😁

احتمالا دست به ترکیب نزنم و با همون سیستم (ولیعصر BRT باغ فردوس پالادیوم امام زاده صالح و آخرم مترو) حرکت کنم.

جای همگان خالی🥶

پ.ن: یادم شد بگم ان‌شا الله که خوبه آدم تیکه کلامش باشه!

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
بسم الله الرحمن الرحیم
دانشجوی سال ششم دانشگاه علوم پزشکی ایران
آیدی تلگرام: @HashemiMD313
ایمیل: seymah.hashemi@gmail.com
آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مهر ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
برچسب ها
  • یومیه (73)
  • فلسفه بافی (30)
  • روزنگاشت (28)
  • چشم (16)
  • نصیحتی به خودم (15)
  • اهل بیت (12)
  • زنان (9)
  • قرآن (9)
  • داخلی (9)
  • بال احساس (9)
  • بهتر درس بخونیم (8)
  • اطفال (7)
  • روزمرگی (6)
  • کنکوریا (6)
  • کاربردی (5)
  • پوست (4)
  • وقایع الیونیه (4)
  • پره انترنی (2)
  • قلب (2)
  • ENT (2)

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای شرح حال محفوظ است .