شرح حال

روزنامه اتفاقیه احوالات یک انترن علم طب

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • ایمیل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

چرا؟گاه

توسط ExP | دوشنبه سی ام آبان ۱۴۰۱ | 20:53

چرا تیم ملی ایران تیم جمهوری اسلامی هست؟ با خودم فکر میکردم اگر همه افراد تیم ملی از طرفدارای جمهوری اسلامی باشن این حرف میتونه درست باشه

اما وقتی افراد زیادی توی تیم از خود بچه های معترض بودن پس چرا بازم از باخت تیم ملی خوشحال میشید؟ از اونایی که از باخت تیم ملی اظهار خوشحالی کردن و با گل خوردنش هورا میکشیدن شدیدا بیزارم...

نا بجا

توسط ExP |

یومیه

,

ENT

| دوشنبه سی ام آبان ۱۴۰۱ | 15:13

به علت همزاد پنداری، چند وقتیه شرو کردم و آنشرلی نسخه قدیمیش رو با دوبله قدیمی میبینم!

دوستان شماتتم میکنن که مرد! GOT و AOT واسه تو خوبه... آخه آنشرلی؟!

درسته یه جاهاییش یکم لوسه ولی بازم با داستانش حال میکنم بنظرم هیچ ایرادی بر من وارد نیست آقا

این روزا میریم کلاس. درمونگاه شلوغه و ببخشید سگ صاحابشو نمیشناسه. و منم واسم خوشایند نیست و میپیچونم و میرم کتاب خونه.

تو همین دو روز آغاز کورس یک ماهه 2/3 مطالبو خوندم و از نظر درس نگرانی ندارم ولی میخوام زود تمومش کنم بره بشینم واسه امتحان عفونی که وسط کلاسای ENT گذاشتن( Ear Nose Thorax) بخونم! روز اول اتاق عمل هم رفتیم! عملا همه زیر گاید میکروسکوپ! یچیز پشم ریزونی اصن! چششون به میکروسکوپ بود انگار داشتن سلولا رو به هم میدوختن

تجربیات نادری نصیبم شد

با دکتر رمضانیان هم آشنا شدم؛ رزیدنت سال سه ENT خیلیم خوش اخلاق و مشتی!

این بود این چند روز/:

عرضی نیست فعلا یاعلی

بارنده

توسط ExP |

یومیه

,

بال احساس

,

بارونی

| پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۱ | 11:59

🚫هشدار🚫 مطالعه این متن به مبتلایان به بیماری قلبی، صرع و دیابت توصیه نمی‌شود

امروز یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی رو شروع کردم. در صفحه ۲ اسم باغ ملی رو آورد. کتاب رو بستم.

میدان امام خمینی، خیابان امام خمینی

عالیه بریم!

امروز ساعت ۲ حرکت میکنم به سمت باغ ملی که فک کنم یه سردر ازش مونده!!

این آخر ماجرا نیست

امروز هوا بارونیه.

پروتا رو هم با خودم می‌برم.

وای بنظرم این حجم از لذت قابلیت حرام شدن رو داره😂🤤

جاتون واقعا خالی

البته پیشاپیش

فعلا یاعلی

خروج و ورود

توسط ExP |

یومیه

,

زنان

,

ENT

| سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۱ | 13:4

امروز امتحان آخر زنان رو دادیم و پروندش رو باانشالا ۱۸ یا ۱۹ بستیم!

استاد گرامی گشت و گشت و گشت، سوالاتی پیدا کرد که من بلد نباشم! امتحان شفاهی و Face to Face بود! با کلی غرغر و منم کلی جواب سوالاتی که بقیه بلد نبودن رو دادن ۱۸ رو ازش گرفتم

آخرشم گفت خودتون به خودتون نمره بدین منم ۱۹ دادم😂 حقمه آقا مگه الکیه؟! احتمالا هم استادِ نهایی نمره رو کمی بیشتر کنه و ۱۹ بده...!

استارت مطالعه ENT رو میزنیم انشالا. گوش و حلق و بینی، بیمارستان حضرت رسول تهران. یکی از درسایی که من ازش خوشم میاد! ایشالا بترکونیمش. میخوام تا هفته بعد که کلاساش شرو میشه یه دور بخونمش!! چه شود!

آقا خیلی چاکریم. فعلا یاعلی

سرآغاز این نظم

توسط ExP |

منظومه

| یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۱ | 17:18

قصد دارم هر از گاهی که یادم باشه، اشعار زیبا( از نظر خودم) رو با برچسب《 منظومه》به دست قلم بسپرم.

و اولین پست رو با شعری از خاقانی شروع میکنم

گر کهان مه شدند خاقانی

تو در ایشان به مهتری منگر

کهتری را که مهتری باشد

هم بدان چشم کهتری منگر

خرد شاخی که شد درخت بزرگ

در بزرگیش سرسری منگر

هر ذلیلی که حق عزیز کند

در عزیزیش منکری منگر

گاو را چون خدا به بانگ آورد

عمل دست سامری منگر

لنگش

توسط ExP |

وقایع الیونیه

,

یومیه

,

زنان

| یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۱ | 12:56

سلام

چند وقته با اینکه اوضاع خیلی بهتر شده اما نمیدونم چمه! خیلی زود رنج شدم... کوچیکترین چیزی میتونه تا چند ساعت فکرم رو مشغول و تمرکزم رو ناپدید کنه. امروز صبح یه نفر تو صف ورودی دانشگاه جا زد و من بهش گفتم آقا صفه( گیتهای ورودی چک میشن) ! اما اون محل نداد و رفت. و نمیدونم چرا یک ساعت واسه این مسئله فکرم مشغول بود! یکم نگران خودمم! هی حس میکنم یجای کار میلنگه.

به هر حال! سانسهای دوشنبه استخر دانشگاه رو حذف کردن و دادن به وزارت بهداشت. بابا ینی چی اونا مگه خودشون استخر ندارن!؟ اهه! از سانسهای شنبه و چهارشنبه هم کاستن. خجالت آوره!

زنان تموم شد. میریم رو نمونه سوال ایشالا!

ارادت! با اجازه

خروس خوان

توسط ExP |

یومیه

,

زنان

| یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۱ | 5:0

سلام! امروز روز قبل امتحان زنان هست! دیروز در اقدامی استثنایی حدود ۱۰ جلسش رو یه ضرب خوندم و الآن فقط ۴ جلسه مونده که پاشدم تا ۷ونیم ک میریم دانشگاه بقیشم بخونم و هرچی موند دانشگاه، که واسه زدن نمونه سوال وقت کافی داشته باشم! هیچوقت فکر نمیکردم انقد خرخون بشم🤭

البته الان بیشتر خروس خون شدم تا خرخون!

امروز بسکتبال هم تعطیله و کل تمرکز خالصانه میره واسه درس.

به امید یه امتحان خوب

ارادت

یاعلی

روز غیر عادی

توسط ExP |

یومیه

| شنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۱ | 21:27

سلام امروز روز خیلی خوبی بود.

صبح و شب هرکدوم 0/5 ساعت بسکتبال تمرین کردم و بینشم 7 ساعت درس! بعضی روزها انگار 24 ساعت نیستن! 48 ساعتی 72 ساعتی چیزین فشرده شدن تو یه روز! کاش همه روزامون این شکلی باشن!

الانم باید برم سراغ برنامه ریختن واسه بچه هام؛ امیدوارم تا11 که قرار خواب داریم جم بشه)':

پ.ن: یه سوال پزشکی ازم پرسیده بودین؛ یکی دو روز دیگه جواب میدم

روز عادی

توسط ExP |

یومیه

,

زنان

| جمعه بیستم آبان ۱۴۰۱ | 23:23

دوشنبه و سه شنبه امتحان زنان داریم!

هنوز نتونستم خوب بخونمش و یکم دارم استرسی میشم!

فردا میریم دانشگاه تا فیتیلشو بپیچیم!

اند گس وات! پروتا رو هم باخودمون میبریم تا قبل شروع یکم تمرین صبحگاهی بسکتبال داشته باشیم علی برکت‌الله!

معمولا این روزها ۸ صبح می‌ریم و ۸ شب برمیگردیم.

عرض خاصی نیست.

ارادت

یاعلی

مفتِ پرسود

توسط ExP |

یومیه

| جمعه بیستم آبان ۱۴۰۱ | 14:38

امروز روز کار جهادی بود. به عنوان《 راهنمای تشخیص بیماریها》همراه پزشکان به روستاهای استان کرج میریم( امروز سمت ملارد و اهر اینا بودیم) و در حد توان به صورت رایگان و خدمات پزشکی ارائه می‌دیم!

روز پر سود و پر مهری بود و بیش از ۵۵۰ بیمار توسط ۷-۸ پزشک ویزیت شدن! که یکی از بهترین آمارهامون بود. خدا زیادش کنه!

کار جهادی و غیر مادی، علاوه بر این که بخاطر تعداد بالا دست پزشکو تیز میکنه، چون واسه پول نیست پزشک نیتش رو برای خدا و خیر رسوندن به مردم میذاره و کلی هم حال خوب نصیبش میشه!

ایشالا قسمتتون!

یاعلی

تهران کوچک

توسط ExP |

یومیه

| پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ | 19:41

ساعت نرسیده به۳ خوابگاهو به مقصد نامعلومی ترک گفتم. دقیقا نمیدونستم کجا میخوام برم. سر از ایستگاه شادمان دراوردم و بعدم خط زرد(!) به سمت کلاهدوز که یهو رفیقمو دیدم! عجب دنیای کوچیکیه! بعد رفتیم انقلاب و از اونجا پیاده رفتیم چهارراه ولیعصر بعد پیاده تا میدون ولیعصر بعد رفتیم بالاااا پیچیدیم تو میرزای شیرازی و بعدم مترو میرزای شیرازی! قشنگ یک و نیم ساعت پیاده روی داشتیم و همزمان توپ بسکتبالو دریبل میزدیم و پاس میدادیم! هوای تهران خییلی خوب بود! بارون کیمیاست! اون هوای کثیفو به این طلا تبدیل کرده بود! جاتون خالی!

تهرونگرد

توسط ExP |

یومیه

,

بارونی

| پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ | 14:30

سلام! پس از یک باران دل انگیز و همراه یک هوای ابری، بی‌شک چیزی مثل تهرانگردی خصوصا پارکهای قدیمیش نمی‌چسبه!

خصوصا وقتی هودی رو به تن بزنی، و بسکتبال تمرین کنی! میرم که یه بعدازظهر جانانه رو تجربه کنم! جای همه پیشاپیش خالی!

سررسید

توسط ExP |

یومیه

| پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ | 10:15

اتنظار رو میگم! به سر رسید! امروز صبح بعد از یک شب طولانی دوست نداشتنی پا شدم و با بارون مواجه شدم! انگار دیروز خدا حرفامو شنید که گفتم امسال تهرون خیلی بخیل شده...!

خیییلی درگیر درسامم طوری که حتی بسکتبالو هم پیچوندم این هفته

ولی از بارون... نمیدونم بشه گذشت...

لااقل تا هوا روشنه ینی ساعتای ۴ونیم اینا، یه سر باید برم انقلاب؛ پاتوق روزهای بارونیم...

شایدم برم پارک ملت. اونجام خوبه

شایدم بوستان گفتگو اونجاروهم دوس داشتم.

شایدم...؟

چطور

توسط ExP |

یومیه

| پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ | 0:25

خودمونو چش زدم😂

ساعت ۱۲ونیم شده هنوز نخوابیدیم😂

بعدازظهر خوابم برد ۲ ساعت و الان ماتم گرفتم ک چطور خودمو بخوابونم🤦‍♂️

اَی خِدو

مگه پناهیم هست...؟

توسط ExP |

اهل بیت

| چهارشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۱ | 20:58

امشب توفیق شد این مداحی رو بخونم... خیلی ازش احساس می‌گیرم.

فابک علی الحسین...

سحرگاهان

توسط ExP |

یومیه

| چهارشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۱ | 5:59

روتین تمیز صبحگاهی اینجوریه که ساعت 4:30 پا میشی و تا 6:30 هم درس میخونی هم نیایش میکنی هم ورزش میکنی و هم صبونه میخوری!

واقعا از اینکه با رفیقم مسابقه گذاشتیم هیچوقت بعد 11 شب بیدار نمونیم خوشحالم!!!

زندگی شیرین

توسط ExP |

یومیه

| سه شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۱ | 18:51

امروز صبح رسیدم تهران. البته سلام
بعد از بیمارستان و رسیدن به خوابگاه و زدن پوستر واسه هیئت هفتگی و اسلاید واسه ارائه فردا و استراحت و غیره یهو از طرف یه شخص ناشناس، به دلایل شخصی تهدید به اسیدپاشی شدم! میدونم قضیه شاید 10 درصد جدی باشه اما کل روزم رو مشغول خودش کرد! به این که اگه واقعا قرار بود این اتفاق بیفته چقدر همه چیز عوض می شد!

اه اه بگذریم اصلا نمیخوام راجبش تعریف کنم

امشب قراره یه شرح حال توپ سنتز کنیم( ینی از رو دست بقیه بنویسیم) و بدیم دست استاد گرامی و استاد هم بذاره تو لاگ بوکمون!

شایدم بتونم دوزار درسم بخونم
معلوم نیست

آها واسه توپ بسکتبالمم اسم گذاشتم/:

بش میگم پروتا که به زبان یونانی میشه اولین! اولین توپم! هه هه رسما خل شدم!

فعلا با اجازه

آنچه گذشت؛ آنچه می‌گذرد

توسط ExP |

فلسفه بافی

| دوشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۱ | 22:31

روزگار کیمیاگرست! مس‌ها را طلا می‌کند و گاهی هم برعکس. به گذشته که می‌نگرم، انسانهایی را میبینم که هرگز کسی تصور نمیکرد به شکل امروزشان باشند! آتئیست دیروز و محقق دینی امروز، کودک شاد و سرزنده‌ی دیروز و جوان افسرده‌ی امروز، جانباز دیروز و اختلاسگر امروز، مرده‌ی دیروز و زنده‌ی امروز! عجیب و دور از انتظار هست! به راستی چه کسی می‌توانست این چنین آنها را قانع کند نقطه‌ی مقابل تفکرشان باشند!؟

ستاره ها در عمق تاریکی

توسط ExP |

یومیه

,

فلسفه بافی

| دوشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۱ | 17:51

ساعت 17:45 هست و همین الان راه افتادیم. به سمت تهران. دور و بر همه جا تاریکه

از دور انگاری یه دسته ستاره دارن تو دل تاریکی حرکت میکنن!

بابت ترک کردن خونوادم غمگینم اما این وا دادن خوب نیست. بی علت نمیرم. میرم تا با سرما و مرگ بجنگم و این ارزش تنهایی رو داره.

هم اتاقیم میگه مردی به خشن بودنشه اما بنظرم مرد ترین آدما سرشار از فوران عواطف بودن و چیزی از احساس و عطوفت در چهره شون پنهون نبود! همه احساس! من دلم می‌خواد اینطور باشم؛ دلتنگ باشم، دوری رو خوب تحمل نکنم، حتی گریه کنم! بنظرم مردی که مث یه تیکه سنگ خشن باشه هیچوقت نمیتون یه مرد واقعی باشه. اونم خوبه ولی بجاش. جلوی دشمن. جلوی ضعف و ظلم و بی‌مروتی بباید خشن بود!

سرتونو درد نمیارم. فعلا یاعلی

همرَه شمع و احساس

توسط ExP |

بال احساس

| دوشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۱ | 10:56

همیشه دلم با شعر بود. شعر رو دوست دارم. بنظرم شعر گاها بیانگر احساسی هست که حتی نقاشی هم نمیتونه بیانش کنه! اصلا اگر شعر نبود موسیقی‌ای هم نبود! خلاء حضور شعر رو در زندگیم احساس می‌کنم. خیلی حَرفه آدم خلاء یک احساس رو در زندگیش احساس بکنه! فک کنم این یکی از نمودهای جدی نیاز ب اون احساس باشه. بگذریم؛ امروز زدم تو جاده‌ی احساس و انگار قرار هم نیست پایین بیام!!

باید واسه پستای احساسی یه برچسب جدید تعریف کنم. اسمشو میذارم بال احساس.

فعلا خُداحافِظ!

گندم‌مزار

توسط ExP |

فلسفه بافی

| دوشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۱ | 10:31

سلام. نویسنده نیستم ولی از نوشتن لذت میبرم! امروز روز برگشتن من به تهرانه... و دوباره دل‌کندن از وطن و دیار و خونه و خونواده و کسانی که به گشاده دلی و آسودگی میتونم دوسشون داشته باشم و بهشون اعتماد کنم. دل کندن حتی برای همین چند هفته هم سخت هست. گذر عمر آهسته میشه؛ درشتی های روزگار درشت تر میشه و دلخوشی هاش زودتر میگذره.

با این همه، انسان موجود اجتماعیی هست. درست مثل همه. درست مثل گندمزاری که گندمهاش همه با هم سبزن و همه با هم طلایی میشن و همه باهم چیده! هوا که سرد بشه، تنها نمیشینه توی کنج خونه و قهوه بنوشه و لبخند بزنه و روزنامه بخونه. اون هم از عمق سردش میشه و با چشم بسته توی تاریکی دنبال یه جرقه‌ای، کبریتی، شمعی شاید! دنبال شعله‌ای از گرما میگرده ولی گفتم که! انسان موجودی اجتماعیه! نمیتونه جلوی این سردی تنهایی بایسته! هرچقدر هم با سرما بجنگه آخرش مجبوره برگرده سمت نور، سمت گرما! دستشو گرم کنه، پاهاشو گرم کنه، قلبشو گرم کنه و بعد دوباره واسه جنگیدن برگرده توی سرما و تاریکی.

باری، بعد هر برگشتنی باز یا رفتنی هست وگرنه انسان میشه مرداب و از درون میگنده. وقتشه برگردم.

اوووه انقدر سالاد کلمات بافتم که خودمم نمیتونم تا آخرش بخونم! سرتونو درد آوردم! فعلا یاعلی عزیزان

جبران همه از هیچ

توسط ExP | یکشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۱ | 21:18

عرض ادب
من زمان زیادی رو از زندگی دانشجوییم هدر دادم. اما پس از Stable شدن شرایط، برای جبران کوتاهی ها برنامه ای چیدم که دوس داشتم واستون به اشتراک بذارم.

اول از همه بگم که ما4 ترم استاجری داریم که در انتهای اون یه امتحان از این4 ترم ازمون گرفته میشه. برای اینکه حجم چند ده هزار صفحه ای این4 سال رو بشه جمع کرد، ما باید برنامه های ویژه و گاها پیچیده ای داشته باشیم تا بتونیم آخر ترم4 که مطالب تموم شدن، مطالب ترم1 و 2 و3 رو بازیابی کرده باشیم و باهاشون به تستها جواب بدیم.

تا الآن من داخلی، چشم و تقریبا زنان رو گذروندم. چشم رو خوب خوندم اما خلاصه ننوشتم ولی داخلی رو نه تنها خلاصه ننوشتم که حتی نتونستم عالی برای پره بخونم و عملا باید یه دور دیگه هم خونده بشن. به همین خاطر واسه خوندنشون به این ترتیب برنامه چیدم:

صبح: بعد از بیدار شدن و ورزش و قبل از صبحانه و رفتن به بیمارستان، چشم رو خلاصه نویسی میکنم

شب: قبل نظافت آخر شب و خواب، 1 ساعت مطالعه داخلی و هر روز هفته یک مبحث مطالعه و خلاصه نویسی میشه( داخلی6 مبحث کلی داره که میشه گوارش، روماتو، خون، کلیه، ریه و غدد) و یک شب باقیمونده هم قلب میخونم( چون بهش علاقه دارم و هم اینکه مبحث مهمیه بنظرم)

برای زنان که همین الان دارم مطالعش میکنم هم خلاصه نویسی داشتم و دور اصلی مطالعش هم که هنوز مونده؛ چون تا امتحانش یه هفته باقی مونده.

تنها شکی که دارم به خلاصه نویسی هست. حس میکنم فسفری کردن کتاب هم وقت کمتری میگیره هم هنگام خوندن مطالب اگه قسمتی واست سوال پیش اومد تو کتاب میگردی پیدا میکنی و هم نگران این نیستی قسمت مهمی از دستت در نرفته باشه( این مورد بیشتر از نظر روانی به خودم کمک میکنه) و احتمال داره بجای نوشتن از روش فسفری کردن استفاده کنم.

جویبار ثانیه ها

توسط ExP |

فلسفه بافی

| یکشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۱ | 21:3

سلام. شبتون آرام.

به عقیده من زمان مثل آب میمونه. آبی در رود زندگی. آبی که میره و میره و در انتها به آبشار مرگ میرسه!( بنظر من آبشار پدیده ی قشنگیه! ببخشید که مجبور شدم مرگ رو بهش تشبیه کنم!)

نمیشه جلوی رود رو گرفت. اما میشه ازش شاخه جدا کرد و به زمین کشاورزی برد. مراقب چیزایی که میکاریم باشیم
و یادمون باشه؛ کاشت محصول کم سود و کم بازده بهتر از کاشتن هیچه!

تو لوله

توسط ExP |

راه های ارتباطی

| یکشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۱ | 12:20

سلام و زمان بخیر
چند وقته به سرم زده دستی ببرم به پلتفرم ارزشمند Youtube و زندگی دانشجوییم رو در قالب ویدئو با ملت غیور به اشتراک بذارم

اسمشم گذاشتم Live life with Seyed! البته مشکل دوربین دارم چون گوشیم سادس و بجاش تبلت دارم و تبلتم که کیفیت نداره!!

البته میتونم با دوربین لبتاب بگیرم که بازم کیفیت نداره/: و نمیشه راحت جابجاش کرد

از اونطرف مشکل ادیت هم هست که فقط بلدم با InShot ادیت بزنم باید برم پریمیر یاد بگیرم و کلی وقتگیری و دردسر داره

ولی تو یوتیوب مهم شروع کردنه و مهمتر از اون ادامه دادن
الباقیش به مرور زمان اوکی میشه.

گمونم به کمکتون احتیاج داشته باشم
به هر حال هنوز شروع نکردم...!

مرسی هسدید! فعلا یاعلی

روزگار غریب

توسط ExP |

فلسفه بافی

| شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ | 21:59

متوجه شده باشید یا نه، چند وقتی هست که بیشتر پستهام فلسفی شدن. فکر میکنم. و این فکر کردن و خیالپردازی منو وادار میکنه پستهام اینطوری باشه. دیدم و تجربه ی خودم بوده؛ شکوه داریم از ناجوانمردی روزگار. در این فکر بودم که چرا ما انتظار جوانمردی از این روزگار داریم؟ اصلا مگه دنیا جای جوانمردانه ای هست که ما انتظار این شرایط رو برای خودمون داریم؟ تهران که میرم، عمیقا خودم رو تنها حس میکنم. کاملا تنها. یه تنه مقابل یک شهر. گاها من رو میترسونه. اما درنهایت هرچی صبر میکنم شرایط عوض نمیشه ولی زمان میگذره و کمتر میشه. بخاطر این مجبورم ادامه بدم. اونجا یادم میاد که اشتباه کردم که صبر کردم. صبر کردم چون انتظار بهتر شدن داشتم. زندگی هم همین شکلیه. قبلا هم گفتم شاید؛ ملکه انگلیس نزدیک به 100 سال عمر کرد و 500 میلیون دلار ثروت شخصی داشت ولی نهایتا نتونست جاودانه باشه! دنیا در آخر به اون هم وفا نکرد! ما دیگه باید جای خودمونو پیدا کنیم!

گاها مشکلاتی پیش میاد که فکرم رو مشغول میکنه. مینویسم تا مشغولیت فکریم رو به کاغذ انتقال بدم و لودکاری ذهنم رو پایین بیارم.

زندگی همینه! منتظر تموم شدنش هستم ولی میخوام قشنگ تموم بشه.

فعلا شب خوش

A piece of Paradise

توسط ExP |

یومیه

| جمعه سیزدهم آبان ۱۴۰۱ | 19:11

خونه یه تیکه از بهشته وقتی آدم تو جهنم غربت گیر کرده باشه! فی الواقع حس میکنم انسان اگه به قیمت از دست دادن نمرش هم باشه ارزشش رو داره که چن روزی رو بپیچه بره خونشون!!! البته ببینم استاد چی میگه! فک کنم پدرمو دربیاره

راه طلبیده

توسط ExP |

یومیه

| پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۱ | 22:49

سلام، احترام!

امروز نزدیک ظهر به این فک میکردم که چرا این کلاسای لعنتی باید ما رو از کنار خونوادمون بودن بگیرن. همش درس و استاد و کلاس و بیمار و روپوش سفید و پوففف اینا عالیه ولی نه مداوما🤦‍♂️

فلذا چه کردیم؟ یه بلیط گرفتیم و بیخیال دنیا به سمت خونه به راه افتادیم! امیدوارم بتونم بدون دردسر این سه روز رو با مرخصیی چیزی رد کنم بره😮‍💨

ولی قطعا می‌ارزه!

برنامه اینه ۴ صب برم خیلی سورپرایزانه در خونه رو بزنم و خونواده رو از خواب بیدار کنم! فک کنم از دیدنم خوشحال بشن🤭

اوضاع خوبه میشه گفت

خداروشکر

ارادت

یاعلی

جمله درون‌بینان

توسط ExP |

فلسفه بافی

,

یومیه

,

زنان

| سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ | 20:42

امروز در سومین جلسه بسکتبال، مربی من رو بازی داد...!

و خوب باید حدس زد چقد خرابکاری اتفاق افتاد...😂

خرابکاری از دید اونها البته

وگرنه بنظرم من درخشان بودم...!

مراقب باید بود این وقتا از دید بقیه خودت رو نبینی. در واقع اونچه از درون خودت بهش نگاه میکنی اهمیت داره. و من در روز هشتم از آشناییم با بسکتبال با بچه هایی بازی کردم که تا ۱۰ سال سابقه بازی داشتن و این یعنی من تو اون بازی MVP حساب میشم😂

بماند که اونا البته تو خیلی از چیزایی که من توش خوبم هیچ ایده‌ای ندارن...!

مراقب خودت و حال خوبت باید باشی

بله😌

از امروز بگم؛ یه استاد اعجوبه داریم که خیییییلی خوبه😂

امروز من تنهایی تو کلاس بودم و سر تایم فقط من حاضر بودم

اومده میگه عه

پس بقیه کوچولوهام کو؟😂

رفته آموزش میگه این زی‌زی گولوها کجان؟😂😂 میگم استاد رفتن صبحونه

میگه عه

تو چرا باهاشون نرفتی( با یه لحنی که ینی آخی چرا تو رو با خودشون نبردن😂) برو بگو بیان؛ نه ولش کن بیا باهم بریم😂😂

خدااایا چرا انننقد بعضی استادا ماااهن😂😂😂🤗

درد و بلاشون تو سر استادای گیر اخموی بیسواد🤐

بگذریم. رفقا از این بگم واستون. نترسید. شما از اونچه خودتون فک میکنین خیلی باارزشتر و جلوترید! دوستون دارم! یاعلی

از اساس

توسط ExP |

بهتر درس بخونیم

,

فلسفه بافی

| سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ | 0:18

لعنت به QB!

رفرنس بخونیم! رفرنس دید بالینی آدم رو قوی میکنه نه کتابای خلاصه

یه جو بدی که توی دانشگاه هست اینه که میگن تکست نخونین!

اتفاقا تکست بخونیم و نهایتا نشد، ترجمش رو

آره راستش یک ساعته تو تخت غلت میزنم و خوابمم نمیبره.

گاهی دلم میخواد تا صبح بیدار بمونم و فکر کنم. فکر کردن ینی دنیایی رو توی ذهن ساختن و بهش پروبال دادن، بدون محدودیت؛ بصورتی که میتونه روی واقعیتها هم اثر بگذاره. از انسان بودن خودم بشدت راضی و شاکرم!

فعلا یاعلی!

سالاد روزها

توسط ExP |

یومیه

| شنبه هفتم آبان ۱۴۰۱ | 21:53

سلام این روزا کلی حال خوب و بد رو باهم تجربه میکنم!
بسکتبال رو شروع کردم...! شدیدا وایب خوبی داره! روز جمعه هم بعد یک ماه به هم ریختگی برنامه ها بلخره جور شد که بریم سمت مشکین دشت کرج و یه صبح تا ظهر با گروه جهادی به ویزیت نیامندان پرداختیم! امرو هم بعد مدت طولانی فرصت نشدن برای مطالعه از بیمارستان جیم زدم که ظاهرا استاد از دستم شکااااره ولی تونستم خوب بخونم.

اما از اون طرف درگیریهای سیاسیی که این روزها پیش میاد شدیدا بهم فشار میاره و ذهنم رو مشغول میکنه... چون من اصن نمیتونم نسبت به مسائل ملی بی تفاوت باشم. واضحا اینجا محلی هست برای آرامش و اصلا قصد ندارم فازش رو بهم بریزم ولی دلم گرفته بود...!

آقا بگذریم! یه دوست عزیزی به من پیام داده بودن که نیاز به جواب دادن داشت ولی خوب کلا پیام رو خصوصی فرستاده بودن و اطلاعات هم نداشت! خلاصه اینکه من چطوری جواب بدم دوست من ولی واسه اون داستان، اگر بتونه در ارتقای سطح علمی مون کمک بکنه چرا که نه.

از حضورتون مشعوف و خجسته ایم عزیزان! فعلا شب بخیر

مشخصات وب
بسم الله الرحمن الرحیم
دانشجوی سال ششم دانشگاه علوم پزشکی ایران
آیدی تلگرام: @HashemiMD313
ایمیل: seymah.hashemi@gmail.com
آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مهر ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
برچسب ها
  • یومیه (73)
  • فلسفه بافی (30)
  • روزنگاشت (28)
  • چشم (16)
  • نصیحتی به خودم (15)
  • اهل بیت (12)
  • زنان (9)
  • قرآن (9)
  • داخلی (9)
  • بال احساس (9)
  • بهتر درس بخونیم (8)
  • اطفال (7)
  • روزمرگی (6)
  • کنکوریا (6)
  • کاربردی (5)
  • پوست (4)
  • وقایع الیونیه (4)
  • پره انترنی (2)
  • قلب (2)
  • ENT (2)

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای شرح حال محفوظ است .