به نام خدا
پس از هر زمین خوردنی برخاستنیست.
زمین خوردن هنگامی اتفاق میفته که آدم، این toddler دست و پا چلفتی متکبر، فک میکنه میتونه خودش بدون کمک راه بره.
و برخاستن هنگامیست که آدم دوباره دست خدا رو میگیره و پا میشه.
24 سالگی عدد ترسناکیه. واسه من یکی حداقل. همیشه از 25 سالگی میترسیدم و این آخرین سال عمرم تا 25 سالگیه. شایدم آخرین سال زندگیمD: کسی چه میدونه جز خدای بزرگ
میترسم. حس غربت دارم. حس تنهایی و ناپایداری و دلتنگی و فشار انتظارات خودم و بقیه رو سینم سنگینی میکنه. حس کمالگرایی رو به پشت میکشم و این روزا با وجود زحمت زیاد( بجز دیروز که کاملا وا دادم...) نمیتونم از خودم راضی باشم.
بعد وقفهای، باز به خدا توکل میکنم. اون هنگام که بجز خدا کسی محرم و مرهم قلب شکستهی تو نیست، و اون زمان که تا شعاع 900 کیلومتری هیچکسو نداری که بیشتر از روزمرگیهات باهاش حرف بزنی، تنها خداست که پناه و دلخوشی و دلگرمی روزهای خاکستری هزار و چهارصد و دوت میشه.
و کفی بالله وکیلا
و کفی بالله وکیلا
و کفی بالله وکیلا.