سلام. نویسنده نیستم ولی از نوشتن لذت میبرم! امروز روز برگشتن من به تهرانه... و دوباره دلکندن از وطن و دیار و خونه و خونواده و کسانی که به گشاده دلی و آسودگی میتونم دوسشون داشته باشم و بهشون اعتماد کنم. دل کندن حتی برای همین چند هفته هم سخت هست. گذر عمر آهسته میشه؛ درشتی های روزگار درشت تر میشه و دلخوشی هاش زودتر میگذره.
با این همه، انسان موجود اجتماعیی هست. درست مثل همه. درست مثل گندمزاری که گندمهاش همه با هم سبزن و همه با هم طلایی میشن و همه باهم چیده! هوا که سرد بشه، تنها نمیشینه توی کنج خونه و قهوه بنوشه و لبخند بزنه و روزنامه بخونه. اون هم از عمق سردش میشه و با چشم بسته توی تاریکی دنبال یه جرقهای، کبریتی، شمعی شاید! دنبال شعلهای از گرما میگرده ولی گفتم که! انسان موجودی اجتماعیه! نمیتونه جلوی این سردی تنهایی بایسته! هرچقدر هم با سرما بجنگه آخرش مجبوره برگرده سمت نور، سمت گرما! دستشو گرم کنه، پاهاشو گرم کنه، قلبشو گرم کنه و بعد دوباره واسه جنگیدن برگرده توی سرما و تاریکی.
باری، بعد هر برگشتنی باز یا رفتنی هست وگرنه انسان میشه مرداب و از درون میگنده. وقتشه برگردم.
اوووه انقدر سالاد کلمات بافتم که خودمم نمیتونم تا آخرش بخونم! سرتونو درد آوردم! فعلا یاعلی عزیزان