توسط ExP
| دوشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۱ | 17:51
ساعت 17:45 هست و همین الان راه افتادیم. به سمت تهران. دور و بر همه جا تاریکه
از دور انگاری یه دسته ستاره دارن تو دل تاریکی حرکت میکنن!
بابت ترک کردن خونوادم غمگینم اما این وا دادن خوب نیست. بی علت نمیرم. میرم تا با سرما و مرگ بجنگم و این ارزش تنهایی رو داره.
هم اتاقیم میگه مردی به خشن بودنشه اما بنظرم مرد ترین آدما سرشار از فوران عواطف بودن و چیزی از احساس و عطوفت در چهره شون پنهون نبود! همه احساس! من دلم میخواد اینطور باشم؛ دلتنگ باشم، دوری رو خوب تحمل نکنم، حتی گریه کنم! بنظرم مردی که مث یه تیکه سنگ خشن باشه هیچوقت نمیتون یه مرد واقعی باشه. اونم خوبه ولی بجاش. جلوی دشمن. جلوی ضعف و ظلم و بیمروتی بباید خشن بود!
سرتونو درد نمیارم. فعلا یاعلی