یک روز در خانه ماندم. دیشب برگشتم تهران. حدود 12ونیم ساعت طول کشید. آمدم وسایلم را جمع کنم و به آموزش اطلاع دهم. امروز دوباره بلیط برگشت به خراسان دارم. صبح سحرآمیزیست. خلوت و البته کاملا سفید پوش! از آن صبح ها که عکسش در ذهن پین میشود و تا سالها از یاد نمیرود! خواستم عکسش را در بلاگفا آپلود کنم اما ندانستم چطور! منصرف شدم!
تصمیم گرفتم حدود دو ماه از دانشگاه و تهران و آدمها دور باشم و بدون اطلاع کسی، در اتاقی که سال کنکورم در آن درس میخواندم برگردم و کمکاری هایم را در مطالعه جبران کنم و مهمتر از آن، قوای از دست رفته را برگردانم و عادات خوب را تقویت و بد را حذف کنم.
عقب میفتم.9 ترم سعی کردم عقب نیفتم اما نشد. به زمان احتیاج هست و بودن در کنار خانواده و نبودن بقیه آدم ها. شاید فرصت شد این وسط آمدم و نوشتم. شاید هم فرصت نشد. نمیدانم. تلفنم را خاموش میکنم. دوست دارم بیخبر ناپدید شوم. دوست ندارم بقیه بدانند کجا هستم و چه میکنم. حتی بهترین دوستانم. گمانم این آخرین فرصتهاییست که میتوانم از مسئولیت زیستن شانه خالی کنم و جای جبران هم وجود داشته باشد. کم کم همه چیز دارد جبران ناپذیرتر و جبران ناپذیرتر میشود و من برای زندگی بدون خطا کمی شل گرفتهام!
نمیدانم چه میشود اما من متوکلم به خدا و مصمم هستم که از این توقف به نحو احسن استفاده کنم.
ارادتمندم.یاعلی